واقعیت هـای پنهان
برادر بزرگوار واستادم – مرحوم آقای حاج شیخ علی حیدری، رحمه الله-که مردی ملّا و با تقوا بود فرمود: سالی که در منی آتش سوزی رخ داد، فردی از اهالی اطراف کاشان که به مکه مشرف بود، پس از بازگشت برایم نقل کرد: آتش سوزی ظهر بود و مردم فراری شدند . من هم فرار کردم، بی هدف می رفتم و هلیکوپترها از بالا صدا می زدند که به کوهها فرار کنید. من بیابان را گرفتم رفتم، خسته و تشنه شدم، نشستم، دیدم مثل اینکه خیلی از منی دور شده ام و راه را گم کرده ام. دیگر غروب شده بود، گریه کردم و به آقا امام زمان توسل نمودم. ناگاه سواری دیدم، به زبان فارسی با من حرف زد و دستم را گرفت و پشت سر خود سوارم کرد و دستش را گذاشت روی پای من و با من صحبت می کرد، رسیدیم به جایی که خیمه های سوخته و معدودی آدم دیده می شد، اما حیوانات مختلف در هم لولیده بودند، آقا فرمود: برو پایین همین جاها دوستان خود را پیدا می کنی. گفتم: آقا اینها که... آقا نگذاشت بگویم، فرمود همین جاها هستند. دستم را گرفت، پایین آمدم، دیدم همه انسان و آدمند در بین آن ها اهل کاروان و همراهان خود را دیدم. ریختند دورم که کجا بودی، من متحیر گفتم: شما کسی را ندیدید این جا، گفتند: چرا، الان یک سوار این جا آمد، تعجب کردیم، دیدیم یک روباه پشت سر او نشسته است، ولی حالا آن سوار و روباه نیست، فهمیدم که خودم نیز چگونه ام . این جسارت نیست، باید دید چی بر ما مسلط است؛ اخلاق و اوصاف و ملکات ربوبی و ملکی یا رذایل حیوانی و نفسانی.
حکایات دیده های برزخی/ سید محمدحسن جواهری
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دوم خرداد 1387
لينك ثابت 
|